داستان ابراهیم و سارا و هاجر و اسماعیل را از زبان همه ادیان ابراهیمی (یهودی، مسیحی، اسلام، بهائی) شنیده ایم. اگر دو عبارتِ "فرمان خدا" و "راهنمائی جبرئیل" را از داستان حذف کنیم آنچه می ماند این است:
سارا و ابراهیم، زن و شوهر بودند. سارا بچه اش نمی شد. ابراهیم با کنیزش هاجر خوابید. اسماعیل دنیا آمد. بزرگ شد. گندش بالا آمد. ابراهیم خواست آبروداری کند و سر اسماعیل را ببرد، دلش نیامد. دست هاجر و اسماعیل را گرفت برد وسط بیابان ول کرد و رفت. هاجر و اسماعیل آب پیدا کردند و ماندند.
یهودیان که از نظر زمانی به اصل قضیه نزدیکترند می گویند آن بیابان "فاران" بود و آن چاه هم "بئرشبع" که هر دو در اسرائیل واقع اند. با عقل هم بیشتر جور در می آید چون ابراهیمی که ما دیدیم باسنش را نداشت دورتر از آن برود.
مسلمانان می گویند "بُراق" آمد وسیله سریع السیری به ابراهیم داد، ابراهیم با زن دوم و بچه به مکه "پرواز" (!) کرد. آن بیابان حجاز است و آن چاه زمزم.
نکته جالب قضیه این است که ابراهیم با اینهمه ماجراها باز هم از رو نرفت. همین که سارا مُرد، رفت با قطوره ازدواج کرد.
خدا هیچ زنی را زن دوم پیامبر نکند هیچ مردی را پسر پیامبر.
شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹
پراکنده در مورد حج
مراسم حج امسال از فردا شروع می شود. از ترس اینکه ناامنی های اخیر ایران به عربستان سرایت نکند، عربها بیش از صد هزار نیرو در مکه و مدینه مستقر کرده اند. البته قصه دعوای مسلمین در مراسم حج سر درازی دارد. چند سال پیش یک اتوبیوگرافی خواندم از یک زن آدلایدی که با یک مسلمان هندی ازدواج کرده بود و حج هم رفته بود. قضیه مربوط به حدود صد سال پیش بود و نوشته بود که در حج آن سال چه خون و خونریزی راه افتاده بوده است. گویا رسم بوده است که سپیده دم آخرین روز حج، توپ شلیک می کرده اند که یعنی حج تمام شد. آن سال یک شاهزاده جوان ترک که حوصله اش سر رفته بوده است به قشونش دستور می دهد که توپ را زودتر شلیک کنند. هیات ایرانی حاضر در حج که کمی آنطرف تر اطراق کرده بوده است فکر می کند ترک ها به طرف آنها شلیک کرده اند! پاسخ می دهند.
سال شصت و شش هم عراقی ها و مصری ها به حجاج ایرانی حمله کردند و پلیس عربستان مداخله کرد و چهارصد نفر از حجاج شیعه را کشت.
البته بالشخصه از حج خاطره بدی ندارم. آن زمان که ویدئو را لای پارچه می پیچیدند و توی سبد نان قاطی نان ها این ور و آنور می بردند، همسایه ما حاجیه خانم نام محفوظ یک دستگاه ویدئو از سفر حج آورد که ما را دعوت کردند یکی دو فیلم از عارف و مرجان و منوچهر دیدیم. حاجیه خانم، هم زیارتش را کرده بود و به خودش استراحت روانی داده بود هم بعد از مراسم یکی دو قلم جنس خریده بود. چه اشکالی دارد!
نمی دانم این حرف تا چه حد صحت داشته باشد ولی می گویند حج در آن زمان ها که ممالک اسلامی در اوج بوده اند نقش یک سمینار سالانه تبادل اندیشه و نظر بین علما و تجار را داشته است. حالا ولی باید امیدوار بود که حجاج، آنفلوآنزای خوکی مبادله نکنند!
سال شصت و شش هم عراقی ها و مصری ها به حجاج ایرانی حمله کردند و پلیس عربستان مداخله کرد و چهارصد نفر از حجاج شیعه را کشت.
البته بالشخصه از حج خاطره بدی ندارم. آن زمان که ویدئو را لای پارچه می پیچیدند و توی سبد نان قاطی نان ها این ور و آنور می بردند، همسایه ما حاجیه خانم نام محفوظ یک دستگاه ویدئو از سفر حج آورد که ما را دعوت کردند یکی دو فیلم از عارف و مرجان و منوچهر دیدیم. حاجیه خانم، هم زیارتش را کرده بود و به خودش استراحت روانی داده بود هم بعد از مراسم یکی دو قلم جنس خریده بود. چه اشکالی دارد!
نمی دانم این حرف تا چه حد صحت داشته باشد ولی می گویند حج در آن زمان ها که ممالک اسلامی در اوج بوده اند نقش یک سمینار سالانه تبادل اندیشه و نظر بین علما و تجار را داشته است. حالا ولی باید امیدوار بود که حجاج، آنفلوآنزای خوکی مبادله نکنند!
شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹
کار یک نفر و یک شب نیست!
لقمهء هر خورنده را در خور او دهد خدا
آنچ گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو (مولانا)
دیشب با جمعی از دوستان "تهران من حراج" اولین فیلم بلند سینمایی گراناز موسوی را در سینمای جمع و جوری در محله اعیان نشین آدلاید دیدیم. تماشاچیان به زبان خودمانی از دو دسته بودند: یک عده از آدم حسابی های استرالیایی که آمده بودند فیلم هنری ببینند و عده ای از بروبچ ایرانی که آمده بودند فیلم ایرانی-هنری ببینند. فیلم خوبی بود ولی آنچه بیشتر از فیلم به چشم آمد زنگهای گوناگون موبایل های بروبچ بود! فیلم پخش می شد و صدای ای ایران و سرود ملی زمان مظفرالدین شاه و خوابهایی طلایی و ... از گوشه و کنار به گوش می رسید. تا جایی که صدا را می شد تشخیص داد که از موبایل بروبچ می آید هیچ خیالی نبود ولی صدای زنگ موبایل یکی آنقدر بلند و باکیفیت بود که من فکر کردم الان مرضیه -نقش اول فیلم- می رود و تلفن را بر می دارد! من فیلم های درپیتی هالیوودی را در سینماهای محله های متوسط و فقیرنشین آدلاید در بین مردم عادی و برخاً حتی ناحسابی استرالیایی دیده ام ولی بمیرم اگر صدای زنگ موبایل شان را شنیده باشم.
آخر فیلم هم جلسه پرسش و پاسخ بود که یکی آمد بپرسد چرا فیلم هایی که از ایرانِ سیاهِ ما می آید اینقدر سیاه است! پرسید چرا فیلم هایی که می سازید همه ش در مورد فقر و بدبختی و اچ-آی-وی و مشکلات اخلاقی است؟! جمله دقیقش را یادم نیست ولی خیلی راحت یک بیماری به نام اچ-آی-وی را مترادف با مشکل اخلاقی دانست! البته منظورم این نیست که بخواهم طرف را محاکمه کنم. شاید اگر از مادر خودم هم بپرسم نظرت در مورد ایدز چیست؟ بگوید آخ آخ آخ خدا مرگم دهد!
حالا بگوییم ما ایرانی ها با موبایل و اچ-آی-وی تازه آشنا شده ایم، وضع رانندگی مان چه؟ از زمان قاجار، ماشین در خیابان های ایران بالا و پایین می رفته است ولی هنوز فکر می کنیم مقررات رانندگی بخشی از سرکوبگری نظام حاکم است! محمد قائد با قلمی بسیار روان و خواندنی در مورد وضع رانندگی مان نوشته است.
خلاصه اینکه در راه آبادی ایران مایوس نشویم ولی بدانیم که لامصب خیلی دراز است.
آنچ گلو بگیردت، حرص مکن، مجو مجو (مولانا)
دیشب با جمعی از دوستان "تهران من حراج" اولین فیلم بلند سینمایی گراناز موسوی را در سینمای جمع و جوری در محله اعیان نشین آدلاید دیدیم. تماشاچیان به زبان خودمانی از دو دسته بودند: یک عده از آدم حسابی های استرالیایی که آمده بودند فیلم هنری ببینند و عده ای از بروبچ ایرانی که آمده بودند فیلم ایرانی-هنری ببینند. فیلم خوبی بود ولی آنچه بیشتر از فیلم به چشم آمد زنگهای گوناگون موبایل های بروبچ بود! فیلم پخش می شد و صدای ای ایران و سرود ملی زمان مظفرالدین شاه و خوابهایی طلایی و ... از گوشه و کنار به گوش می رسید. تا جایی که صدا را می شد تشخیص داد که از موبایل بروبچ می آید هیچ خیالی نبود ولی صدای زنگ موبایل یکی آنقدر بلند و باکیفیت بود که من فکر کردم الان مرضیه -نقش اول فیلم- می رود و تلفن را بر می دارد! من فیلم های درپیتی هالیوودی را در سینماهای محله های متوسط و فقیرنشین آدلاید در بین مردم عادی و برخاً حتی ناحسابی استرالیایی دیده ام ولی بمیرم اگر صدای زنگ موبایل شان را شنیده باشم.
آخر فیلم هم جلسه پرسش و پاسخ بود که یکی آمد بپرسد چرا فیلم هایی که از ایرانِ سیاهِ ما می آید اینقدر سیاه است! پرسید چرا فیلم هایی که می سازید همه ش در مورد فقر و بدبختی و اچ-آی-وی و مشکلات اخلاقی است؟! جمله دقیقش را یادم نیست ولی خیلی راحت یک بیماری به نام اچ-آی-وی را مترادف با مشکل اخلاقی دانست! البته منظورم این نیست که بخواهم طرف را محاکمه کنم. شاید اگر از مادر خودم هم بپرسم نظرت در مورد ایدز چیست؟ بگوید آخ آخ آخ خدا مرگم دهد!
حالا بگوییم ما ایرانی ها با موبایل و اچ-آی-وی تازه آشنا شده ایم، وضع رانندگی مان چه؟ از زمان قاجار، ماشین در خیابان های ایران بالا و پایین می رفته است ولی هنوز فکر می کنیم مقررات رانندگی بخشی از سرکوبگری نظام حاکم است! محمد قائد با قلمی بسیار روان و خواندنی در مورد وضع رانندگی مان نوشته است.
خلاصه اینکه در راه آبادی ایران مایوس نشویم ولی بدانیم که لامصب خیلی دراز است.
چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹
نقش مذهب در انقلاب پنجاه و هفت
پیش از این بارها گفته و نوشته شده است که تمام بار انقلاب بهمن پنجاه و هفت روی دوش مارکسیست ها و مجاهدین خلق بود و بارها شفاها و کتبا خمینی را دزد انقلاب نامیده اند.
محمد قائد مطلبی مستدل نوشته است در مورد اینکه چرا اینکه می گویند انقلاب اسلامی در مساجد شکل گرفت چرت است.
یاد خاطره ای از یکی از آشنایان افتادم که می گفت قبل انقلاب چریکهای مسلح در قهوه خانه ای در ساری در محاصره چند تا پلیس قرار گرفته بودند. چریک ها مقاومت می کنند، پلیس به سمت قهوه خانه شلیک می کند. چریک ها هم نامردی نمی کنند سریع عکس امام علی را از روی دیوار قهوه خانه بر می دارند و شیشه اش را می شکنند که یعنی گلوله به شمایل حضرت خورده است! با عکس بیرون می آیند. پلیس بیچاره خودش را می بازد و صحنه را ترک می کند!
محمد قائد مطلبی مستدل نوشته است در مورد اینکه چرا اینکه می گویند انقلاب اسلامی در مساجد شکل گرفت چرت است.
یاد خاطره ای از یکی از آشنایان افتادم که می گفت قبل انقلاب چریکهای مسلح در قهوه خانه ای در ساری در محاصره چند تا پلیس قرار گرفته بودند. چریک ها مقاومت می کنند، پلیس به سمت قهوه خانه شلیک می کند. چریک ها هم نامردی نمی کنند سریع عکس امام علی را از روی دیوار قهوه خانه بر می دارند و شیشه اش را می شکنند که یعنی گلوله به شمایل حضرت خورده است! با عکس بیرون می آیند. پلیس بیچاره خودش را می بازد و صحنه را ترک می کند!
تیم مصباح یزدی
سایت رجانیوز اسامی دور و بری های مصباح یزدی را منتشر کرده است. دلیلش را نمی دانم! شاید عمدا کسی را از قلم انداخته اند یا شاید می خواهند کسی الکی خودش را به آنها نچسباند! شاید می خواهند تیمشان را تبلیغ کنند و برای انتخابات بعدی خوابهایی دیده اند. دلیلش هرچه است، نفس عمل انتشار رسمی اسامی تیم مصباح چندان بد هم نیست. کاش کسی یک لیست کامل از اسامی همه سران و بازیگران صحنه سیاست ایران فراهم می کرد. مشابه اش را در مورد سیاستمداران، روشنفکران و نویسندگان استرالیایی دارم که در موقع ضرورت با مراجعه به آن می توانم بفهمم فلان سیاستمدار استرالیایی از کجا می آید و چه می گوید. بهرحال!
لیستی که رجا نیوز از "شاگردان، نزدیکان و همراهان سیاسی" مصباح یزدی تهیه کرده است این است:
حجت الاسلام غلامرضا فیاضی، حجت الاسلام سید محمود نبویان، حجت الاسلام محمود رجبی، حجت الاسلام مرتضی آقاتهرانی، سید محمد رضا طباطبایی (مدیر جامعه الزهرا)، دکتر عباسعلی شاملی(استادیار موسسه آموزشی امام خمینی)، دکتر سید احمد رهنمایی(معاون اطلاع رسانی موسسه امام خمینی)، دکتر محمد فنایی اشکوری (استادیار موسسه آموزشی امام خمینی)، دکتر شمالی (استادیار موسسه آموزشی امام خمینی)، دکتر محمد زارعان (رییس مرکز انتشارات موسسه امام خمینی)، اکبر میرسپاه (استاد دروس معارف قرآن)، سید محمد غروی (مدیر گروه روان شناسی موسسه امام خمینی)، محمد حسین بهجتی اردکانی (امام جمعه اردکان)، مجتبی مصباح یزدی، احمد جهان بزرگی، علی مبشری (رییس دادگاه های انقلاب اسلامی تهران)، پرویز داوودی (معاون اول سابق رئیس جمهور - مدیر گروه اقتصاد)، منوچهر محمدی (معاون وزیر امور خارجه - مدیر گروه علوم سیاسی)، عباسعلی کدخدایی (سخنگوی شورای نگهبان - مدیر گروه حقوق)، سید محمد غروی (سخنگوی سابق و عضو شورای مرکزی جامعه مدرسین - مدیر گروه روانشناسی)، غلامحسین الهام (سخنگوی سابق دولت و عضو شورای نگهبان)، ابراهیم فیاض، حسین کچوئیان، موسی نجفی، سید احمد رهنمایی، قاسم روانبخش، محمد ناصر سقای بی ریا، علیرضا پناهیان، محمد فنایی نعمت سرا، محمود نمازی، حسین جلالی، محمد حسین برجیان، علی مصباح یزدی، محمود دهقانی، عبدالمجید اشکوری، ابوالحسن حقانی، علی معصومی نیا، سید محمود نبویان، حمید کثیری، عبدالجواد ابراهیمی، محمد مهدی نادری، احمد ابوترابی، علی ابوترابی، حمید رسایی، احمد رهدار.
به قول والده محترمه "ای که الهی ریشه شون بخشکه!"
لیستی که رجا نیوز از "شاگردان، نزدیکان و همراهان سیاسی" مصباح یزدی تهیه کرده است این است:
حجت الاسلام غلامرضا فیاضی، حجت الاسلام سید محمود نبویان، حجت الاسلام محمود رجبی، حجت الاسلام مرتضی آقاتهرانی، سید محمد رضا طباطبایی (مدیر جامعه الزهرا)، دکتر عباسعلی شاملی(استادیار موسسه آموزشی امام خمینی)، دکتر سید احمد رهنمایی(معاون اطلاع رسانی موسسه امام خمینی)، دکتر محمد فنایی اشکوری (استادیار موسسه آموزشی امام خمینی)، دکتر شمالی (استادیار موسسه آموزشی امام خمینی)، دکتر محمد زارعان (رییس مرکز انتشارات موسسه امام خمینی)، اکبر میرسپاه (استاد دروس معارف قرآن)، سید محمد غروی (مدیر گروه روان شناسی موسسه امام خمینی)، محمد حسین بهجتی اردکانی (امام جمعه اردکان)، مجتبی مصباح یزدی، احمد جهان بزرگی، علی مبشری (رییس دادگاه های انقلاب اسلامی تهران)، پرویز داوودی (معاون اول سابق رئیس جمهور - مدیر گروه اقتصاد)، منوچهر محمدی (معاون وزیر امور خارجه - مدیر گروه علوم سیاسی)، عباسعلی کدخدایی (سخنگوی شورای نگهبان - مدیر گروه حقوق)، سید محمد غروی (سخنگوی سابق و عضو شورای مرکزی جامعه مدرسین - مدیر گروه روانشناسی)، غلامحسین الهام (سخنگوی سابق دولت و عضو شورای نگهبان)، ابراهیم فیاض، حسین کچوئیان، موسی نجفی، سید احمد رهنمایی، قاسم روانبخش، محمد ناصر سقای بی ریا، علیرضا پناهیان، محمد فنایی نعمت سرا، محمود نمازی، حسین جلالی، محمد حسین برجیان، علی مصباح یزدی، محمود دهقانی، عبدالمجید اشکوری، ابوالحسن حقانی، علی معصومی نیا، سید محمود نبویان، حمید کثیری، عبدالجواد ابراهیمی، محمد مهدی نادری، احمد ابوترابی، علی ابوترابی، حمید رسایی، احمد رهدار.
به قول والده محترمه "ای که الهی ریشه شون بخشکه!"
شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹
در مورد شعر هفت گراناز موسوی
از گراناز موسوی شعر خوب زیاد خوانده ام. شعر خوب، شعری است که متعلق به زمانه اش باشد یعنی اگر امروز کسی می خواهد شعر بگوید باید زبانش امروزی باشد:
هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم تا عاشورا شد
شعرخوب، شعری است که نه تنها زبانی صمیمی دارد بلکه بیانی شاعرانه برای ادای مطلب گزیده است:
درخت یعنی دار و در یعنی دور
در چمدان بید می زنم
هم آوانگاری را رعایت کرده است، هم تصویر سازی کرده است. تکرار دال و ر در خط اول گوش نواز است و وقتی در را دور معنی می کند تصویری از فاصله در ذهن خواننده نقش می بندد: در یعنی دووووور! زبانش صمیمی است ولی معمولی نیست و نوعی پیچیده سرایی درون خود دارد. درخت یعنی دار یعنی اوضاع خراب است! یعنی دار می زنند و دار ترجمه عربی درخت نیز است. پس شاعر بازی با زبان را اجرا کرده است. پیچیده سرایی دارد. زاویه دیدی غیر معمولی دارد. مفهومی گنگ را بیان می کند وقتی می گوید: در چمدان بید می زنم. یعنی فضای بسته و اختناق سیاسی درون ایران را بیان می کند و تمام سال های دست دست کردن، راضی کردن خانواده، دل کندن از وطن، انتظار برای ویزا، بروم نروم های یک نفر که مثل یک پرنده ی زندانی دارد برای رفتن و آزاد شدن بال بال می زند ولی مجبور است که باز هم صبر کند را در یک مصراع بیان می کند: در چمدان بید می زنم.
گراناز، زبانی کاملا شاعرانه دارد وقتی تجدیدی دبستان و تکرار زمستان را در این خط می ریزد که:
از دبستانم جز زمستانی مدام نمانده که هی تجدید می شود
و به بیانی بسیار شاعرانه دست یافته است وقتی می نویسد:
کسی که به خیابان ها می ریخت
با من از مادر سوا و پدر جدا "من" بود
چقدر از پشت مانیتورمان در گوشه ای از دنیا که ایران نبوده است ویدئوهای تظاهرات مردم را دیده ایم و ذوق کرده ایم و می خواسته ایم که کاش در آن فضا و درکنار آنها که به خیابان ریخته اند بودیم. چقدر احساس کرده ایم که انگار این مائیم که شعار می دهیم، سنگ پرت می کنیم یا کتک می خوریم و کشته می شویم. تمام آن حس آزاردهنده ی دست و پا بستگی و آن حس همدردی و هم ذات پنداری را با شکلی شاعرانه بیان می کند. اگر می گفت "ما با تظاهرکنندگان داخل ایران اعلام همبستگی می کنیم"، بیانیه سیاسی صادر کرده بود! ولی چون شاعر است یک مطلب کاملا سیاسی که مفاهیم سیاسی چون تظاهرات، پناهنده سیاسی و غربت سیاسی را در خود دارد را شعر کرده است.
شاید اصلا بهتر بود از اول به جای عبارت "شعر خوب" از "شعر" خالی استفاده می کردم چون بعید می دانم شعر بد و خوب داشته باشد. شعر مثل عشق است. یا است یا نیست. اگر شعر است که پس مثل عشق هم خوب است و هم پاک است.
اما از این شاه بیت های گراناز موسوی که بگذریم به نظرم شعر اخیرش با عنوان "هفت" یک شعر تمام عیار است:
ترک موتور
کنار چوب الف
زیر پیراهن سینه کفتری ات
هزار یاکریم مسموم
معطل پرواز و به منقارش
به جای شاخه ی زیتون
پوکه و فلفل و شیشه نوشابه ست
کاش می شد آلبوم بچه گی ت را ورق بزنم
تو هم هفت ساله بوده ای حتما
وقتی تفنگ
یعنی دو انگشت چسبیده به هم ...
بعد بزرگ می شدیم ...
اصلاح می کردی و
پیراهنت را توی شلوارت
عاشقت می شدم و
بال بال یاکریم
شهر را پر از نفس می کرد
دو انگشت چسبیده به هم را هفت می کردی و دلم را نشانه می رفتی
انگار که از سهراب
دو شاخه ی زیتون روییده است.
همه دیدیم که معترضان به کودتای بیست و دوم خرداد به خیابان ریختند و حکومت هم به نیروهای سرکوبگرش دستور حمله داد. شعر به بهترین شکل ممکن خطاب به برادر سرکوبگر آغاز می شود: ترک موتور / کنار چوب الف که اشاره است به سرود یار دبستانی که باهوشترین انتخابی است که شاعر می توانست بکند سرودی که صدای مشترک چند نسل ماست و سرود آزادی و آزادی خواهی است و همه آنرا دوست دارند و خاطره دارند. هشداری دلسوزانه است به نیروی سرکوبگر که ای برادر ببین کجای این سرود ایستاده ای: کنار چوب استبداد! مطمئن نیستم که گراناز چقدر از این ویدئو تاثیر گرفته باشد ولی این شعر مرا شدیدا یادش می اندازد که در آن مردم به ماموری که خلع سلاح شده است آب می دهند.
سینه کفتری، هم رنگ است هم احتمالا مدل لباس است و هم به سینه ی ستبر می گویند. یاکریم، هم کبوتر است هم اشاره به قرآن کریم دارد. هرچند خیلی ذوق کرده ام و به وجد آمده ام ولی اگر بیشتر از این بخواهم یافته های خودم را بنویسم مخاطب شاکی می شود که دارم به شعورش توهین می کنم. خودتان کشف می کنید و لذت می برید. بازی با کفتر و یاکریم و پرواز و منقار را حظ کنید و بپرسید چرا کبوتری که می توانست شاخه زیتون صلح را به منقار بگیرد پر از آیه های مسموم شده است!
تعبیر دو انگشت که وقتی به هم چسبیده اند شکل تفنگ می شوند و وقتی از هم باز می شوند نشانه پیروزی آزادی خواهان (V) یا همان هفت خودمان، بسیار زیباست.
سهراب، هم سهراب اعرابی شهید مظلوم وقایع اخیر است و هم سهراب شاهنامه شهید مظلوم تاریخ ایران!
امیدوارم این شعر روزی وارد کتاب های درسی شود که هم پر است از ظرافتهای شعری، هم سندی است از آنچه بر ما گذشت، و هم سندی بر انسانیت مردم ایران.
هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم تا عاشورا شد
شعرخوب، شعری است که نه تنها زبانی صمیمی دارد بلکه بیانی شاعرانه برای ادای مطلب گزیده است:
درخت یعنی دار و در یعنی دور
در چمدان بید می زنم
هم آوانگاری را رعایت کرده است، هم تصویر سازی کرده است. تکرار دال و ر در خط اول گوش نواز است و وقتی در را دور معنی می کند تصویری از فاصله در ذهن خواننده نقش می بندد: در یعنی دووووور! زبانش صمیمی است ولی معمولی نیست و نوعی پیچیده سرایی درون خود دارد. درخت یعنی دار یعنی اوضاع خراب است! یعنی دار می زنند و دار ترجمه عربی درخت نیز است. پس شاعر بازی با زبان را اجرا کرده است. پیچیده سرایی دارد. زاویه دیدی غیر معمولی دارد. مفهومی گنگ را بیان می کند وقتی می گوید: در چمدان بید می زنم. یعنی فضای بسته و اختناق سیاسی درون ایران را بیان می کند و تمام سال های دست دست کردن، راضی کردن خانواده، دل کندن از وطن، انتظار برای ویزا، بروم نروم های یک نفر که مثل یک پرنده ی زندانی دارد برای رفتن و آزاد شدن بال بال می زند ولی مجبور است که باز هم صبر کند را در یک مصراع بیان می کند: در چمدان بید می زنم.
گراناز، زبانی کاملا شاعرانه دارد وقتی تجدیدی دبستان و تکرار زمستان را در این خط می ریزد که:
از دبستانم جز زمستانی مدام نمانده که هی تجدید می شود
و به بیانی بسیار شاعرانه دست یافته است وقتی می نویسد:
کسی که به خیابان ها می ریخت
با من از مادر سوا و پدر جدا "من" بود
چقدر از پشت مانیتورمان در گوشه ای از دنیا که ایران نبوده است ویدئوهای تظاهرات مردم را دیده ایم و ذوق کرده ایم و می خواسته ایم که کاش در آن فضا و درکنار آنها که به خیابان ریخته اند بودیم. چقدر احساس کرده ایم که انگار این مائیم که شعار می دهیم، سنگ پرت می کنیم یا کتک می خوریم و کشته می شویم. تمام آن حس آزاردهنده ی دست و پا بستگی و آن حس همدردی و هم ذات پنداری را با شکلی شاعرانه بیان می کند. اگر می گفت "ما با تظاهرکنندگان داخل ایران اعلام همبستگی می کنیم"، بیانیه سیاسی صادر کرده بود! ولی چون شاعر است یک مطلب کاملا سیاسی که مفاهیم سیاسی چون تظاهرات، پناهنده سیاسی و غربت سیاسی را در خود دارد را شعر کرده است.
شاید اصلا بهتر بود از اول به جای عبارت "شعر خوب" از "شعر" خالی استفاده می کردم چون بعید می دانم شعر بد و خوب داشته باشد. شعر مثل عشق است. یا است یا نیست. اگر شعر است که پس مثل عشق هم خوب است و هم پاک است.
اما از این شاه بیت های گراناز موسوی که بگذریم به نظرم شعر اخیرش با عنوان "هفت" یک شعر تمام عیار است:
ترک موتور
کنار چوب الف
زیر پیراهن سینه کفتری ات
هزار یاکریم مسموم
معطل پرواز و به منقارش
به جای شاخه ی زیتون
پوکه و فلفل و شیشه نوشابه ست
کاش می شد آلبوم بچه گی ت را ورق بزنم
تو هم هفت ساله بوده ای حتما
وقتی تفنگ
یعنی دو انگشت چسبیده به هم ...
بعد بزرگ می شدیم ...
اصلاح می کردی و
پیراهنت را توی شلوارت
عاشقت می شدم و
بال بال یاکریم
شهر را پر از نفس می کرد
دو انگشت چسبیده به هم را هفت می کردی و دلم را نشانه می رفتی
انگار که از سهراب
دو شاخه ی زیتون روییده است.
همه دیدیم که معترضان به کودتای بیست و دوم خرداد به خیابان ریختند و حکومت هم به نیروهای سرکوبگرش دستور حمله داد. شعر به بهترین شکل ممکن خطاب به برادر سرکوبگر آغاز می شود: ترک موتور / کنار چوب الف که اشاره است به سرود یار دبستانی که باهوشترین انتخابی است که شاعر می توانست بکند سرودی که صدای مشترک چند نسل ماست و سرود آزادی و آزادی خواهی است و همه آنرا دوست دارند و خاطره دارند. هشداری دلسوزانه است به نیروی سرکوبگر که ای برادر ببین کجای این سرود ایستاده ای: کنار چوب استبداد! مطمئن نیستم که گراناز چقدر از این ویدئو تاثیر گرفته باشد ولی این شعر مرا شدیدا یادش می اندازد که در آن مردم به ماموری که خلع سلاح شده است آب می دهند.
سینه کفتری، هم رنگ است هم احتمالا مدل لباس است و هم به سینه ی ستبر می گویند. یاکریم، هم کبوتر است هم اشاره به قرآن کریم دارد. هرچند خیلی ذوق کرده ام و به وجد آمده ام ولی اگر بیشتر از این بخواهم یافته های خودم را بنویسم مخاطب شاکی می شود که دارم به شعورش توهین می کنم. خودتان کشف می کنید و لذت می برید. بازی با کفتر و یاکریم و پرواز و منقار را حظ کنید و بپرسید چرا کبوتری که می توانست شاخه زیتون صلح را به منقار بگیرد پر از آیه های مسموم شده است!
تعبیر دو انگشت که وقتی به هم چسبیده اند شکل تفنگ می شوند و وقتی از هم باز می شوند نشانه پیروزی آزادی خواهان (V) یا همان هفت خودمان، بسیار زیباست.
سهراب، هم سهراب اعرابی شهید مظلوم وقایع اخیر است و هم سهراب شاهنامه شهید مظلوم تاریخ ایران!
امیدوارم این شعر روزی وارد کتاب های درسی شود که هم پر است از ظرافتهای شعری، هم سندی است از آنچه بر ما گذشت، و هم سندی بر انسانیت مردم ایران.
جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹
سیزده آبان
سیزده آبان گذشت. ویدئوهای بگیر و ببند و بزن مردم روی اینترنت دست به دست می گردد. سیزده آبان روز دانش آموز ایرانی است. دانش آموزی که زمانی باید نارنجک به خود می بست و زیر تانک می رفت و حالا باید کنار خیابان کتک بخورد و خون از سر و رویش بچکد.
اما چه باک که مبارزات آزادیخواهانه ملت ما امروز شروع نشده است که با چند ضربه باتوم و کابل و قمه تمام بشود. صد و هفتاد سال پیش "طائفه بابیه ... طاقت کشیدن بار شریعت عربی را نیاورده و طناب را بریده و از زیر بار مذهب شیعه که واقعا لایحتمّل است بیرون خزیدند." در همان ده سال اول، بیست هزار بابی را کشتند. پوستشان را کندند، جلوی توپ بستند، دو تکه کردند، سرب داغ در گلوشان ریختند، بچه هایشان را زیر شیر سماور گرفتند، غل و زنجیرشان کردند، شمع آجینشان کردند یعنی بدنشان را با دشنه سوراخ کردند و شمع روشن کاشتند! اما نتیجه اینهمه سرکوب این بود که میلیونها ایرانی نه تنها از اسلام گذشتند حتی از خود بابیان هم جلوتر آمدند و مذهب را حتی از روی تاقچه نیز برداشتند.
وقتی طاهره قره العین در مجلس بابیان در بدشت روبنده اش را از روی صورتش برداشت، از بین بابیان حاضر در مجلس، کسانی توبه کنان از مجلس گریختند حتی یکی خنجر کشید رگ گردن خودش را زد! تازه اینها کسانی بودند که در بدشت جمع شده بودند و روزی یک حکم قرآن را نسخ می کردند. یک خاورمیانه بود و یک طاهره! ویدئوهای سیزده آبان را ببینید که همه طاهره!
مهم نیست که معادلات سیاسی چه می گویند. مهم این است که تاریخ همان حرفی را تکرار می کند که سی سال روی دیوار مدارس نوشتند: "خون بر شمشیر پیروز است".
پانوشت: جملهء "طائفه بابیه ..." از میرزا آقا خان کرمانی است و منبعش هم "ایران در راهیابی فرهنگی، هما ناطق، صفحه هفتاد" است که البته از کتاب "رگ تاک، دلارام مشهوری، صفحه صد و هشتاد و نه" برداشتمش.
اما چه باک که مبارزات آزادیخواهانه ملت ما امروز شروع نشده است که با چند ضربه باتوم و کابل و قمه تمام بشود. صد و هفتاد سال پیش "طائفه بابیه ... طاقت کشیدن بار شریعت عربی را نیاورده و طناب را بریده و از زیر بار مذهب شیعه که واقعا لایحتمّل است بیرون خزیدند." در همان ده سال اول، بیست هزار بابی را کشتند. پوستشان را کندند، جلوی توپ بستند، دو تکه کردند، سرب داغ در گلوشان ریختند، بچه هایشان را زیر شیر سماور گرفتند، غل و زنجیرشان کردند، شمع آجینشان کردند یعنی بدنشان را با دشنه سوراخ کردند و شمع روشن کاشتند! اما نتیجه اینهمه سرکوب این بود که میلیونها ایرانی نه تنها از اسلام گذشتند حتی از خود بابیان هم جلوتر آمدند و مذهب را حتی از روی تاقچه نیز برداشتند.
وقتی طاهره قره العین در مجلس بابیان در بدشت روبنده اش را از روی صورتش برداشت، از بین بابیان حاضر در مجلس، کسانی توبه کنان از مجلس گریختند حتی یکی خنجر کشید رگ گردن خودش را زد! تازه اینها کسانی بودند که در بدشت جمع شده بودند و روزی یک حکم قرآن را نسخ می کردند. یک خاورمیانه بود و یک طاهره! ویدئوهای سیزده آبان را ببینید که همه طاهره!
مهم نیست که معادلات سیاسی چه می گویند. مهم این است که تاریخ همان حرفی را تکرار می کند که سی سال روی دیوار مدارس نوشتند: "خون بر شمشیر پیروز است".
پانوشت: جملهء "طائفه بابیه ..." از میرزا آقا خان کرمانی است و منبعش هم "ایران در راهیابی فرهنگی، هما ناطق، صفحه هفتاد" است که البته از کتاب "رگ تاک، دلارام مشهوری، صفحه صد و هشتاد و نه" برداشتمش.
اشتراک در:
پیامها (Atom)